مدل کینزی با استفاده از تعداد قابل توجهی از متغیرهای انباشته که مجموعه­ای از فعالیت­های تمامی افراد جامعه را به صورت یک­جا در نظر می­گیرد، به شدت واقعیت­های دنیای خارج را ساده می­کند. درآمد ملی اساسی­ترین مفهومی است که در تئوری کینزی استفاده می­شود و به معنی ارزش پولی کالاها و خدماتی است که طی یک دوره معین و در سطح ملی تولید می­شود. درآمد ملی همچنین به معنی مجموع درآمدهای دریافتی توسط افراد یک جامعه طی یک دوره مشخص است و شامل سود توزیع نشده شرکت­ها نیز می­شود. اکنون به معادله اصلی مدل کینزی می­پردازیم که بیان می­کند درآمد کل برابر با مخارج کل است و این به آن معنی است که زمانی که هر یک از افراد جامعه درآمدی کسب می­کند در واقع فرد دیگری متحمل هزینه شده است و بر عکس، یعنی هر گونه هزینه­ای که توسط یک فرد صورت می­گیرد، باعث ایجاد همان مقدار درآمد برای طرف مقابل می­شود. این رابطه همواره درست است. در مدل کینزی، دو عامل اصلی تعیین کننده درآمد یعنی تابع مصرف و سرمایه­گذاری مستقل، باید تا رسیدن به سطح درآمد تعادلی ثابت باقی بمانند. این متغیرها باید بتوانند حداقل برای دوره زمانی بسیار کوتاه ثابت باقی بمانند. هسته اصلی استدلال غلط تئوری کینز در این است که این متغیرها نمی­توانند به مدت کافی ثابت بمانند. مثلاً وقتی درآمد برابر100، مصرف برابر90، پس­انداز برابر10 و سرمایه­گذاری برابر10 باشد، انتظارمی­رود که اقتصاد در تعادل باشد، زیرا انتظارات کلی بنگاه­ها و عموم مردم تامین شده است. یعنی در مجموع، هر دو گروه از این وضعیت راضی شده، پس درآمد در این وضعیت نباید گرایشی به تغییر داشته باشد، اما متغیرهای انباشته فقط در ریاضیات و علم حساب و نه در دنیای واقعی معنی و مفهوم دارند. بنگاه­ها در مجموع می­توانند آنچه را که انتظار دارند به دست آورند و این بدان معنی نیست که هر بنگاهی ضرورتاً در موقعیت تعادلی قرار دارد. بنگاه­ها عایدات خود را در سطح انباشته به دست نمی­آورند. ممکن است وقتی تعدادی از بنگاه­ها سودآوری دارند باقی بنگاه­ها در حال جبران زیان­های غیرمنتظره خود باشند. ممکن است که در کل این ضررها و منافع، یکدیگر را خنثی کنند، اما هر بنگاهی در نهایت بر اساس تجربیات خاص خود به تعدیل فعالیت­هایش می­پردازد. چگونگی این تعدیلات از بنگاهی به بنگاه دیگر و از صنعتی به صنعت دیگر متفاوت است. در این شرایط، سطح سرمایه­گذاری نمی تواند در 10 باقی بماند و تابع مصرف نیز نمی­تواند ثابت و بدون تغییر بماند، در نتیجه سطح درآمد قطعاً تغییر خواهد کرد. اگرچه در مدل کینزی به هیچ وجه مطرح نشده که هر یک از این متغیرها تا کجا و در چه جهتی تغییر می­کند. همچنین در تئوری کینزی مربوط به روند تعدیل حول سطح تعادلی، اگر سرمایه­گذاری کل بیشتر از پس­انداز کل باشد، انتظار داریم که سطح درآمدی در اقتصاد تا جایی که این دو دوباره با یکدیگر برابر شوند افزایش یابد. این در حالی است که در جریان گسترش اقتصاد عموماً توابع مصرف و پس­انداز نمی­توانند ثابت باقی بمانند. سود معمولاً به طور مساوی و به روش معمول و شناخته شده­ای بین بنگاه­ها توزیع نمی­شوند و این واقعیت منجر به ایجاد تعدیلات و اصلاحات مختلفی خواهد شد که این اصلاحات خود می­تواند باعث افزایش غیر قابل پیش­بینی در حجم سرمایه­گذاری شود. همچنین به دلیل وجود سود، بسیاری از بنگاه­های جدید وارد این مجموعه اقتصادی شده و در نتیجه سطح سرمایه­گذاری را تغییر خواهند داد. به علاوه، وقتی درآمد افزایش می­یابد قطعاً توزیع آن نیز میان افراد مختلف جامعه تغییر می­کند. مساله مهمی که معمولا نادیده گرفته می­شود این است که در فروض تئوری کینزی، توزیع درآمد ثابت در نظر گرفته می­شود. در نتیجه، هر تغییری در توزیع درآمد باعث ایجاد تغییرات زیاد و غیر قابل بیش­بینی در تابع مصرف خواهد شد. از این گذشته، سطح دریافتی­های سرمایه نیز در تعیین تابع مصرف  نقش مهمی دارد. بنابراین، از آنجا که دو عامل اصلی تعیین کننده سطح درآمد( تابع مصرف و میزان سرمایه­گذاری )، نمی­توانند ثابت باقی بمانند، پس نمی­توانند هیچ سطح تعادلی از درآمد را حتی به طور تقریبی تعیین کنند. هیچ نقطه نظری درباره این موضوع وجود ندارد که درآمد، در چه سطحی گرایش به تغییر و در چه سطحی گرایش به ثبات دارد. تنها چیزی که می­توان گفت این است که تغییرات پیچیده­ای در متغیرها، در جهات و با درجات نامشخصی وجود خواهد داشت.       

 گردآوری:حنانه آقاصفری

 

 


 

نوشته شده توسط بچه های انجمن در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت